| زندگینامه فروغ فرخزاد (1313- 1345) |
| ساعت ٢:٢٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: معرفی شخصیت های ادبی ایران |
|
فروغ فرخزاد شاعره معاصر در سال 1313 در تهران به دنیا آمد.
وی پساز پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی آموخت. در 16 سالگی ازدواج کرد و به اهواز رفت. ولی کمتر از 2 سال بعد جدا شد و به تهران بازگشت. او سرودن را از 7 سالگی آغاز کرد و نخستین مجموعه شعر او در سال 1331چاپ شد. دومین مجموعه شعر وی (دیوار) در 21 سالگی چاپ شد که این مجموعه مورد نقد و سرزنش ادبا قرار گرفت. فروغ فرخزاد یک سال بعد علیرغم ملامت شخصیتهای ادبی، سومین مجموعه شعر خود به نام عصیان را چاپ کرد. این 3 مجموعه شعریهم بحثانگیز شدند. آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شدهاند. او سپس جذب فعالیتهای سینمائی شد و در سال 1338 برای مطالعه و تجربه سینما به انگلستان رفت.
او پس از بازگشت در سال 1341 فیلم مستندی از جذامیان تبریز به نام خانه سیاه است تهیه کرد که این فیلم در سال 1342 برنده جایزه بهترین فیلم مستند فستیوال اوبرهاوزن ایتالیا شد. سرانجام فروغ فرخزاد 24 بهمن سال 1345 دراثر سانحه تصادف رانندگی در سن 32 سالگی درگذشت و در آرامگاه ظهیرالدوله دفن شد. مهمترین آثار فروغ فرخزاد:
سه کتاب آخر پس از مرگ منتشر شدند. منبع : همشهری آنلاین |
|
| دکتر بیاعصاب |
| ساعت ٢:۱۸ ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: داستان کوتاه ،طنز |
|
وقتی بابام کوچیک بود، یهروز صبح بهاری، سر میز صبحونه داشت دو لپی نون و پنیر و چایی میخورد. مامانِ بابام گفت:«بچه مگه از قحطی اومدی...؟!چه خبرته...!یواش بخور...»
بابام که لُپاش پر بود و نمیتونست حرف بزنه، بهزور یکی از لقمهها رو قورت داد و گفت:«مسابقهیغذاخوریه... من باید برنده بشم... » مامانِ بابام یه نگاه به جوجهی بابام انداخت و دید جوجهی کوچولو هم سرش رو کرده لای ارزنها و داره تند و تند ارزن میخوره. بعد به بابام گفت:« خب، چه جوری این مسابقه تموم میشه؟» بابام گفت:«اگه من یکیونصفی نون سنگک بخورم، بَرَندم... تا الان فقط یه دونه خوردم... هنوز نصفش مونده... اگه این جوجه فسقلی، قدِ هیکلش ارزن بخوره، اون برنده میشه...» مامانِ بابام جیغ زد:«یه سنگک رو خوردی...؟! بچه الان میترکی... بسه دیگه...» اما بابام ولکن نبود و یه لقمهی دیگه رو با انگشت فرو کرد تو دهنش. مامانِ بابام چشماشو تا میتونست باز کرد و یه نفس عمیق کشید و با همهی زورش یه جیغ بنفش و بلند کشید و گفت:« از آشپزخونهی من برید بیرووووون...» بابام و جوجهاش عین گربهای که روشون آب سرد ریخته باشن کرک و پرشون سیخ شد و از آشپزخونه در رفتن اما بعد از یه دقیقه بابام سرش رو یهوری کرد تو آشپزخونه و گفت:« میشه بیام شیرمو بخورم؟» مامانِ بابام با اخم گفت: « فقط پاتو بذار این تو، تا ببینی چه بلایی سرت میآرم...» بابام دُمش رو گذاشت رو کولش و رفت توی اتاق که یهدفعه زنگ در آپارتمانشون رو زدن و مامانِ بابام رفت دم در. بابام به خودش گفت: آقاجونم گفته تا شیرت رو نخوری حق نداری از سر سفرهی صبحونه بری کنار وگرنه قوی نمیشی. بعدشم یواشکی رفت توی آشپزخونه، اما مامانِ بابام لیوان شیرش رو گذاشته بود روی یخچال. واسهی همینم بابام رفت روی صندلی و از اونجا هم مثل گنجشک دوپایی پرید روی گاز تا دستش به بالای یخچال برسه. اما بابام افتاد روی گاز روشن و خورد به کتری و قوری چینی مامانش و اونا رو انداخت زمین و ریزریز کرد، بعدشم خودش که داشت میسوخت از اون بالا افتاد وسط میز و میز بدبخت رو شکست. بابام مثل هلوانجیری وسط میز شکسته پهن شده بود که مامانِ بابام اومد توی آشپزخونه و جیغ زد و گفت:«ای وای... کتری و قوریم... اونا تنها یادگاریای مادرم بودند...» که چشمش افتاد به بابام که وسط میز شکسته از حال رفته بود. آقا، نیمساعت بعد مامانِ بابام و بابام، توی بیمارستان بودن و آقاهای دکترا یه عالمه عکس از همهجای بابام انداخته بودن و توی اتاق یکی از آقا دکترا که خیلی کوچولو موچولو بود، داشت به عکسها نگاه میکرد که یهدفعه چشم بابام افتاد به جیب آقای دکتر. اونجا یه دونه چکش لاستیکی فسقلی با سر مثلثی شکل و صورتی رنگ بود. بابام به آقای دکتر گفت:« ببخشید آقای دکتر... اون آبنباته؟! » آقای دکتر اخم کرد و گفت: « نخیر، چکشه...» بابام گردنش رو داد تو و ریزریز خندید، بعدشم تو دلش گفت: این آقا دکتره، حتماً از اون بچهلوسها بوده که شیرش رو نمیخورده و فسقلی مونده و مجبور شده یه چکش کوچولو بخره. آخه چکش آقاجونم که یه عالمه شیرخورده، قدِ گلدونه، تازه آهنی هم هست، که آقای دکتر گفت: «بله خانم... این عکسها نشون میدن که اعصاب پسرتون ضربه خورده و ممکنه فلج بشه... الانم برای اطمینان بیشتر با این چکش امتحان میکنم تا شما ببینید...» مامانِ بابام محکم زد تو سرش و گفت:« خاک تو سرم... » و زد زیر گریه. آقای دکتر بابام رو نشوند روی میز و با چکشش آروم زد روی زانوی بابام، بعدشم به مامانِ بابام گفت:«دیدین خانم! اگه اعصابش سالم بود، پاش تکون میخورد... الانم دوباره امتحان میکنم تا خیالتون راحت بشه که من درست میگم...» دل بابام حسابی واسهی مامانش سوخت و تصمیم گرفت هرطوریشده اونو خوشحال کنه. برای همینم وقتی آقای دکتر زد روی پاش، بابام همچین پاشو آورد بالا که خورد زیر فک آقای دکتر، بعدشم واسهی اینکه محکمکاری کنه یهبار دیگه با نوک کفشش محکمتر زد زیر فک آقای دکتر. دکتر بیچاره که گیج شده بود، فکش رو گرفت و گفت:«یه اشتباهی شده... صبر کنین ببینم... » و تصمیم گرفت دوباره امتحان کنه، اما این بار، بابام که میخواست خیال مامانش رو راحت کنه، هردو پاشو همچین آورد بالا و زد تو صورت آقای دکتر که طفلکی دکترسرش گیج رفت و افتاد روی صندلی. اما بابام که ولکن نبود و میخواست محکمکاری کنه، از روی میز پرید پایین و با لگد محکم کوبید روی انگشتای پای آقای دکتر که دمپایی پاش بود. دکتر بیچاره که حسابی گیج شده بود و دردش گرفته بود، جیغ زد و بابام رو گرفت و گذاشت روی میز و با ترس و لرز گفت:«پسر جون... حالا انگشتای دست منو فشار بده ببینم... میخوام ببینم زورت چهقدره...» بابام هم دوتا انگشت آقای دکتر رو با این دستش گرفت و دوتا دیگه رو با اون دستش، بعدشم اونا رو کشید و از هم دور کرد. آقا، چشمت روز بد نبینه، نزدیک بود انگشتای دست آقای دکتر بشکنه و از بیخ کنده بشه، اما مگه بابام ول کن بود؟ آخرش دکتر بیچاره پاش رو گذاشت روی سینه بابام و انگشتاش رو بهزور از توی دستای بابام در آورد. نیش بابام تا بناگوشش باز شد و گفت:«آقای دکتر... زورم خوب بود؟» دکتر که کمکم داشت فکر میکرد با یه دیوونه طرفه، با ترس و لرز گفت:«من که حسابی گیج شدم... باید یه آزمایش دیگه بکنم... من تا حالا همچین مریضی ندیده بودم... » مامانِ بابام گفت: « آقای دکتر خیلی حالش بده؟!» دکتر گفت:« شاید فشارخونش رفته بالا که اینجوری شده... صبر کنید فشارش رو بگیرم...» و بازم بابام رو گذاشت روی میز. آقای دکتر دستگاه فشار رو بست به بازوی بابام و شروع کرد به باد کردن. طفلکی بابام که اصلاً نمیدونست فشار چیه، فکر کرد که باید به خودش فشار بیاره، واسهی همینم وقتی تسمهی دستگاه فشار، دور دستش باد شد و دستش یه کمی درد گرفت، بابام هم یه نفس عمیق کشید و دهنش رو بست و شروع کرد به خودش فشارآوردن. کمکم رنگ صورت بابام مثل گوجه فرنگی قرمز و قرمزتر و بعد هم سیاه شد. بابام یهدفعه دستاش رو مشت کرد و پاهاش رو جمع کرد توی سینهاش، بعدشم دهنش رو قد یه غار گنده باز کرد و با همهی قدرتش شروع کرد به داد زدن. چشمای آقای دکتر از ترس زده بود بیرون که بابام از روی میز پرید پایین و شروع کرد به بالا و پایینپریدن و دست و پاش رو تکوندادن و جیغ زدن. دکتر بیچاره که دیگه مطمئن شده بود با یه دیوونهی زنجیری طرفه، عقب عقب رفت و فرار کرد توی راهرو. بابام هم با همون دستگاه فشاری که توی دستش بود شروع کرد دنبالش دویدن و جیغکشیدن. آقا، قیامتی شده بود تو بیمارستان. چشم چشم رو نمیدید. بالاخره آقای رئیس بیمارستان بابام رو بغل کرد و نگه داشت. آقای دکتر اعصاب فرار کرد و رفت پشت خانمهای پرستار قایم شد. آقای رئیس وقتی عکسهای بابام رو دید، به دکتر اخم کرد و گفت: «آقای دکتر از شما بعیده... این عکسها که مال این بچه نیست... اینا مال یه پیرمرده که دیروز تصادف کرده... مگه اسم روی عکسها رو ندیدید؟!» دکتر بیچاره که میلرزید و رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود، دیگه جون حرفزدن نداشت. آقای رئیس به یکی از خانمهای پرستار گفت: «بهش یه آرامبخش بدید. فکر کنم اعصابش بهم ریخته...» خانم پرستار داشت به آقای دکتر قرص میداد که چشم بابام افتاد به دریچهی آتشنشانی توی راهرو و دید که یه چکش بزرگ که یه طرفش هم تبره اونجاست. بابام که دلش واسهی آقای دکتر سوخته بود، چکش رو با هزار زور و زحمت برداشت و رفت سراغ آقای دکتر و تبر رو برد بالای سرش و جیغ زد و گفت:«آقای دکتر... آقای دکتر... زانوت رو بیار بالا... میخوام بزنم رو زانوت تا ببینم اعصابت آروم شده یا نه؟!» دکتر بیچاره یه جیغ وحشتناک کشید و غش کرد وسط راهرو. همهی آدمبزرگا شروعکردن به خندیدن، اما بابام با اون تبر بالای سرش نفهمید چرا میخندن. منبع : همشهری آنلاین |
|
| زندگینامه خواجه عبدالله انصاری (385- 467) |
| ساعت ٢:۱٤ ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: معرفی شخصیت های ادبی ایران |
|
ابو اسماعیل عبدالله پسر ابومنصور محمد انصاری هروی سال 385 شمسی به دنیا آمد.
عبدالله که فرزند محبوب خانواده بود، از همان سالهای کودکی از استادان فن، علم حدیث و تفسیر آموخت. از جمله استادانش یحیی بن عمار شیبانی را نام بردهاند که از شیراز به هرات آمده و به تعلیم و تدریس مشغول بود و سعی داشت که سنت عرفا را با شریعت تطبیق دهد و این راه و روش در مشرب شاگردش نیز اثری پایدار به جا گذاشت. بنا بر مشهور در همان سنین، به یمن حافظه قوی جلب نظر کرد و در کسب مقدمات و حفظ قرآن و اشعار عربی امتیازی یافت. خواجه عبدالله انصاری در سال 417 قمری در سن 21 سالگی برای تکمیل تحصیلات به نیشابور رفت. سپس به طوس و بسطام سفر کرد و به سماع و ضبط حدیث همت گماشت. در سال 423 عازم سفر حج شد و بر سر راه مکه در بغداد توقف کرد تا مجلس درس ابومحمد خلال بغدادی را درک کند. در بازگشت از سفر حج به زیارت ابوالحسن خرقانی، صوفی نامور نایل شد.
سرانجام به زادگاه خود بازگشت و در آنجا مقیم شد وبه تعلیم مریدان مشغول شد. خواجه عبدالله که شیخ الاسلام لقب گرفته بود و مریدان بسیاری در هرات داشت در پایان عمر نابینا شد. وی سال 467 شمسی در سن 82 سالگی درگذشت و در گازرگاه (10 کیلومتری هرات) به خاک سپرده شد. منبع : همشهری آنلاین |
|
| زندگینامه فریدون مشیری (1305- 1379) |
| ساعت ٢:۳۸ ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: معرفی شخصیت های ادبی ایران |
|
همشهری آنلاین:
فریدون مشیری در 30 شهریور سال 1305 در تهران به دنیا آمد. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران دوره ناصری بود. وی در دوران خردسالی به شعر علاقه داشت و در دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه دفتری از غزل و مثنوی فراهم کرد. مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. وی ادبیات را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از 30 سال در این حوزه کار کرد. مشیری سالها عضو هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر بود. وی از سال 1324 در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال 1357 بازنشسته شد. فریدون مشیری در دوران شاعری خود، در هیچ عصری متوقف نشد، شعرش بازتابی است از همه مظاهر زندگی و حوادثی که پیرامون او در جهان گذشته. فریدون مشیری در سوم آبان سال 1379 در سن 74 سالگی دارفانی را وداع گفت. کتابهای فریدون مشیری:
منبع : همشهری آنلاین |
|
| آقای«ننه ونز» |
| ساعت ٢:۳٦ ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: داستان کوتاه |
|
آیدن چمبرز - ترجمه مینو همدانیزاده:
صبح یکشنبه گذشته، ساعت شش عصر، همینطور که با قایق کوچکم روی قله کوهها دریانوردی میکردم، دو تا مرد را دیدم که بر پشت خری سوار بودند از آنها پرسیدم: «میتونید به من بگید که اون پیرزنه هنوز مرده؟ همونی که شنبه پیش زیر بارونی از پر توی چاه افتاده بود؟» آنها گفتند که نمیتوانند اطلاعات درست و حسابی به من بدهند، اما اگر بروم پیش آقای «ننه ونز» او میتواند همه چیز را دربارهاش بگوید. گفتم: «خونهش کجاست؟» گفتند: «خب، خیلی سادهست. چون یه خونه آجریه که از سنگ درست شده و تک و تنها وسط شصت یا هفتادتا خونه مثل خودش قرار گرفته.» گفتم: «هیچی از این سادهتر تو دنیا پیدا نمیشه.» گفتند: «هیچی نمیتونه سادهتر باشه.» آنوقت به راهم ادامه دادم. حالا، این آقای ننه ونز یک نره غول بود و بطری شیشهای میساخت. و از آنجا که همه گفت : «خوشبختم؟» گفتم : «خیلی خوب، متشکرم.» آنوقت، به من یک برش نوشیدنی و یک لیوان گوشت گوساله سرد داد و یک سگ کوچولو هم زیر میز بود که همة خرده نانها را برداشت. گفتم : «میکشمش.» گفت : «نه، نکشش. چون که دیروز یه خرگوش کشته. اگه حرفم رو باور نمیکنی نشونت میدم که خرگوشه تو سبده و زندهست.» آنوقت مرا به حیاط برد تا عتیقهها را نشانم بدهد. تو یک گوشه روباهی روی تخمهای عقاب نشسته بود و تو یک گوشه دیگر، یک درخت آهنی سیب بود که تمامش پوشیده شده بود از گلابی و گولههای سربی. در گوشه سوم خرگوشی بود که دیروز سگ کشته بود و الان زنده، تو سبد بود. و در گوشه چهارم تنباکو کوب بود و کنار من آنقدر محکم میکوبید که گوله گوله تنباکوها را پرت میکرد به دیوار، و سگ کوچولویی که از گوشه کنار دیگر رد شد. زوزه سگ را شنیدم، پریدم بالای دیوار و فرز برگرداندمش تو. وقتی که در رفت، یک ساعتی بود که زنده نبود. بعد مرا به پارک برد تا گوزنش را نشان بدهد و یادم آمد که تو جیبم اجازه نامهای دارم تا گوزن برای شام سرورم شکار کنم. آنوقت کمانم را آتش زدم و نیزهام را کشیدم و وسط آنها پرت کردم. از یک طرف هفدهتا و از طرف دیگر بیست و یک و نیمتا دنده شکستم. اما تیرم بدون اینکه به چیزی برخورد کند درست از وسط رد شد و بدتر از این، تیرم را گم کردم. هرچند دوباره آن را تو سوراخ درختی پیدا کردم و احساس کردم که تر و چسبناک است، بوش کردم، بوی عسل میداد . گفتم: «ای وای! اینجا لونه زنبوره.» وقتی یکدسته کبک از میان شاخه آمدند بیرون به آنها شلیک کردم. بعضیها میگویند من هجده تا کشتم، اما من مطمئنم که سی و شش تا کشتم، به غیر از قزلآلای مردهای که بالای پل پرواز میکرد، از آن، چنان شیرینی پای سیبی درست کردم که تا حالا مزهاش را نچشیده بودم. منبع : همشهری آنلاین |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : با سلام به بازدیدکنندگان گرامی به وبلاگ ادبی خوش آمدید. پروفایل مدیر : مهدی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |









